
امروز ظهر طبق معمول خسته رسیدم خونه و بعد از لمبوندن چند قاشق ناهار خواستم یه کم بخوابم....پینار میخواست تلویزیون ببینه....باباش بهش گفت یه کم بخواب، استراحت کن بعد تلویزیون رو روشن میکنیم....دستشو زد به کمرش، اومد بالای سرم ایستاد و با لحن خیلی حق به جانبی گفت:گیجم کردین از بس گفتین بخواب....بخور....بشین....پاشو....بذارین خودم انتخاب کنم چیکار دوس دارم بکنم....من داشتم زمینو گاز میزدم..... ...
ادامه مطلب